تبلیغات
روزهای کاغذی

روزهای کاغذی
کاغذ را از خون پر می کنم تا به جایش، دل مچاله شده را پرتاب کنم؛ به سطل زباله
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی
جاده در دست تعمیر است ...
کارگران مشغول کارند!



[ 1390/10/26 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ مستر نقطه چین ]

وقتی دلت هم چیزی را می خواهد که دلت نمیخواهد ...

وقتی تک تک سلول هایِ بی قرار تو احساس نا امنی می کنند ...

و دلتنگ اند...

ولی تو باید خودت را آرام،

خندان،

و نرمال ،

نشان دهی ...

تا هم چنان بتوانی زندگی کنی

در این جا

زندگی کنی

زندگی کنی ...

 

و در همین حال است که اصل « به هر قیمتی باید زندگی کرد » بر چشم هایت حکم فرما می شود

و چشمانت یاد می گیرند که نباید خود را ضعیف نشان دهند

اصلا چه معنی دارد گریه در هزاره ی سوم؟

هزاره ی ارتباطات پوچ و پر ادعا؟

و در این حال است که پاسخ سوال «الان خوبی؟» را باید با لبخند بدهی

و اشک هایت را درون خود بریزی ...

و چرت بگویی و چرت بشنوی

و لبخندک ها را به زور هم که شده

بیاوری روی لب هایت

زیرا که مرد گریه نمی کند

خودت را سبک نکن

کسی حوصله ی دیدن اشک هایت را ندارد 

کسی بی کار و علاف دغدغه های مسخره ی تو نیست 

هزاران سال است جهان به همین منوال دارد می رود

دور می شود؟ 

از کجا؟

به درک!

به تو چه؟

خوب یا بد

چه تاثیر مهمی می گذارد؟

نگران خدا و آخرتش نباش

کایشان پیش از بازجویی از ما

خود باید پاسخگوی سوالات زیادی باشند

مگر ادعای عدل ندارند؟

تازه اگر به مرتبه وجود رسیده باشند


اصلا همین است که هست

مردم می خواهند دو روز دنیا را خوش باشند 

و تو غلط می کنی که خوشی شان را ناخوش می کنی



و اما خودت

کسی که هم می فهمی و هم نمی فهمی

وقتی با کوچک ترین فکر، سردرد های شدید به جانت می افتد ...

چه انتظاری از خود 

و از دنیای خود

و از فلسفه 

و از خدا

و عشق

داری؟

؟

تو که حتی نمی توانی به این ها فکر کنی ...

پاسخ هم می خواهی؟


چه می خواهی؟

چه می گویی؟

چه می فهمی؟

چه می دانی؟

بگو!

جواب سوال هارا

فریاد بزن

که هیچ

در هیچ

در هیچ

در هیچ 


بگو که تو از دنیا هیچ نمی خواهی

پس دنیا هم تو را هیچ حساب کند 

بگو تو از خدا، خدایی کردنش را نمی خواهی 

مهربانی ش را هم

توانایی اش را نیز 

فقط

فقط

موهای تراشیده شده ی 

کله ی کچل تورا

رها کند

بگو تو را رها کنند

در میان منگنه ی خاطره ها

تا سفت بچسبی

به سرمایه هایی که از دست داده ای شان

به لحظه هایی که بر نمی گردند

به اشتباهات گذشته ات 

به گذشته ها

به حسین ها

میراث ها

چه با س چه با ث

و اشک ها


بگو مرا رها کنید

من کرم کوچکی بیش نیستم

نمی خواهم پروانه باشم

زور است؟

می خواهم اینقدر دور خودم پیله ببافم

که خفه شوم

می خواهم بپوسم


نمی خواهم بال هایم را رنگ بزنید

آرایشم کنید

و دهانم را ببندید

و مرا از پیله ام جدا کنید

تا خود به ابریشم تان برسید


من بیچاره ای هستم

که می خواهم بمیرم

ولی نباید بمیرم

پیچیده است

ذهنت را در گیرم نکن

باشد؟

______________________

___________________________

____________

___________________

_________________________

________

_______________

______________________

_______________

___________________________

___________________

____

________

\[\\\\
}}}{{
]////

______

____________

______________________

__

_________

_____________________

___


ف+: به قول هادی پاکزاد « سال هاست دلم برای خودم تنگه ... »

ث+: به قول محسن: « دیگه هیچ چیزی ازم، نمونده دنیا ...» پس بی خودی تهدید نکن ...

ا + : وقتی نتیجه ی دو ساعت فک زدن برای کسی که خودش را دکتر معرفی میکند، تجویز یک بسته قرص صورتی رنگ باشد ... یعنی همون بهتر که بمیری ولی اینطوری زندگی نکنی ...

م+ : فلش بک به وقایع یک سال اخیر ... به زودی هم فلش فوروارد



[ 1390/10/24 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ مستر نقطه چین ]

گفتم که تو، تویی؟!

گفتا منم، منم!


سعی کنید بفهمید، اگر نفهمیدید هم اشکال از شما نیست.


[ 1390/10/22 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ مستر نقطه چین ]
18 * 365 * 24 * 60 * 60 + 4  = 567993604 s

______

تمام این پانصد و شصت و هفت میلیونو
نهصد و نود و سه هزار و
ششصد و چاهار ثانیه را
نفس کشیدم ...
آرام و کوتاه
هوای " خودم " را

و حال می خواهم که یکبار
یک بار
ثانیه ی بعدی،
نفسم را
نگه دارم
و حال
و حال در اسارتم
در بند لحظه ها
به زنجیر کشیده اند مرا،
پانصد و شصت هفت میلیون نفس پیش
در گلویم گیر کرده اند

من در سیاه چاله ی زمان جا گرفته ام
من از هوای خاطره ها، می کشم نفس!

سرفه ای باید
تا ثانیه ها را بیرون کنیم
و جا برای ثانیه های جدید باز شود...

اهم اهم ...

_________________________

وقتی همین امروز امتحان ریاضی داشته باشی یک ساعت دیر برسی سر جلسه و در کل 5 نمره هم ننویسی ... همین است دیگر!



[ 1390/10/17 ] [ 07:07 ق.ظ ] [ مستر نقطه چین ]

« برگونه های از اشک انتظار، خیسِ مرگ، بوسه میزنم. آری ای مرگ تورا در آغوش می گیرم؛ زیرا که جام مستی ابدی به من می خورانی »


1:

تو را

مرگ در آغوش نگرفت

تو دلت به حال اشک های مرگ سوخت،

که آغوش باز کردی

جام مستی ابدی بهانه ات بود

دیگرطاقت دیدن اشک هایش را نداشتی

گونه های از اشک انتظار، خیس ِ مرگ را

2:

و شاید

این تو بودی که اشک مرگ را در آورده بودی ...

راستش را بگو

گونه های مرگ از اشک انتظار چه کسی خیس شده بود؟

تو ...

یا مرگ؟




[ 1390/10/7 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ مستر نقطه چین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

درباره وبلاگ


باز هم که تو رفته ای و من افتاده ام
هم چنان هم تو از دست، من از پا

نامرد!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب