تبلیغات
تا انتهای بودن م - تولد یک مرگ

تولد یک مرگ

دوشنبه 7 آذر 1390 03:09 ق.ظنویسنده : نژاندو ف.

 

به نام او

درود

یه رولی هست که تو افسانه ها زدم؛ همین طوری زدم. خیلی وقت بود می خواستم جدی بنویسم نمیشد. زیاد هم بهش فک نکردم. 

اما یکی از بچه ها اصرار میکنه و شاخ تو جیب من میذاره میگه خیلی خوب نوشتی، ادامه شو هم بنویس.

منم از دهنم در رفت که باشه چشم!

حالا موندم چیکار کنم!

فعلن همون قسمت اول که خودم نوشتم؛ شاید ادامه شو هم خودم نوشتم.


در پناه او

بدرود

چهارشنبه :

اسم من؟ هووم! مدت ها بود به اسمم فکر نکرده بودم. مدت ها بود کسی اسم مرا به زبان نیاورده بود. مدت ها  ... سه سال می گذشت! سه سال بغض و گریه و تنهایی! و البته تاریکی؛ سه سال بطری ها را پی در پی خال کردن تا شاید از خاطرم برای ثانیه ای هم که شده بروی. اما تو ... توی لعنتی! همراه تمامی ثانیه هایم بودی. 

مرا ببخش. خودت می دانی که منظوری ندارم. خودت میدانی که یاد و خاطره ی توست که مرا زنده نگه داشته؛ مرا می بخشی، عشقم؟

رویت را از من برنگردان! خواهش می کنم. هیچ وقت این کار را نکن. نه! ... صورتت را نپوشان؛ بگذار ببینم چشم هایت را ... چشم های قهوه ای مرگ بارت را. هیچوقت چشمانت را از من پنهان نکن. باشد؟ آه ... گریه می کنی؟ نه نباید این کار را انجام دهی ... 

فراموش کرده بودم که تو دیگر واقعی نیستی. خواستم اشک هایت را پاک کنم. حال کیست که اشک های مرا از چهره پاک کند؟ دلم برای آغوش گرمت تنگ شده! سرم از درد دارد منفجر می شود ... دیگر نمی توانم! دیگر نمی توانـ ...

پنجشنبه:




خواب عجیبی بود. مثل سه سال گذشته خواب از همان آرایشگاه شروع شد. آرایشگاهی که من تک و تنها منتظر ادموند بودم و او نیامد. آرایشگاه مثل همیشه، مثل همه ی خواب های قبلی، رأس ساعت نه بسته شد. من مانده بودم و شب تاریک و ... ادموندی که نبود. اما دیشب بر خلاف سه سال گذشته، در خواب باران نمی آمد. آسمان ابری بود اما دریغ از یک قطره. این اولین تفاوت خواب عجیب دیشب بود. تفاوت دوم هم به زودی آشکار شد. ادموند این بار بدون هیچ خنجری در سینه پیدایش شد. هیچ زخمی نداشت. در حالی که سه سال تمام خواب لحظه ای را می دیدم که ادموند، عشق من، با خنجری در سینه در آغوشم جان داد. اما دیشب ادموند هیچ جای زخمی روی بدنش نبود. لبخندی عجیب بر چهره داشت و به من نزدیک شد.


وقتی دهانش را باز کرد و گفت : « من برگشتم! » نمی دانم چرا تمام بدنم به لرزه افتاد. در این که صدای ادموند بود، شکی نبود؛ اما این همان ادموند ِ من نبود! گویی بخش دیگری از ادموند بود که من تا به حال ندیده بودمش.
ادموند آرام به من نزدیک میشد و من هاج و واج مانده بودم. بارها آرزو کرده بودم که یکبار هم شده در خواب با او باشم و حال آرزو داشت محقق می شد؟! کمی عجیب بود! کمی بیشتر از کمی ...
دستانش که به صورتم برخورد کرد، سرمای عجیبی تا مغز استخوانم را فراگرفت. این همان ادموند بود؟ نگاهی به چشم های او شکم را افزایش داد. ولی لب هایش بود که نزدیک و نزدیک تر می شد ... از فوران احساسات داشتم منفجر میشدم. حتی اکنون با یادآوری آن احساس تمام بدنم به لرزه می افتد. لب هایش نزدیک تر شد و به لب هایم رسید که ...

بعد از خواب پریدم.

نگاهی به بیرون می اندازم؛ خورشید در حال غروب است. دیگر نمی توانم خواب عجیب دیشب را در ذهنم مرور کنم. دیگر طاقتش را ندارم. امروز هم که دیگر ادموند در برابرم ظاهر نمی شود. دیگر همان تصویر مبهم از ادموند که سه سال به من زندگی بخشید هم وجود ندارد. زندگی لعنتی بدون او همچنان ادامه دارد. همچنان؟


فکر خودکشی مانند آتشی تمام ذهنم را پر می کند. کافی است یک کبریت را بر افروزی تا ... وسوسه ی بودن دوباره با ادموند آنقدر قوی است که قادر به کنترلش نیستم. یعنی برای رسیدن به او باید من هم بمیرم دیگر؟ چه مرگ شیرینی می شود! به آشپزخانه ی متروکه ام می روم. کاردی را از میان ظروف بر میدارم و ... ضربه ای به رگ مچ دستم کافی بود تا. در فکر این بودم که ثانیه های بعد در کنار ادموند خواهم بود که ...

که آن صدا را شنیدم؛ اول صدای قدم های هراسان و بعد ضرباتی شدیدی که به در خورد. انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشم. کارد از دستم افتاد ... 
آخرین ویرایش: سه شنبه 14 آبان 1392 02:20 ق.ظ

 
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:01 ب.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my iPad and tested to see if it can survive a twenty five foot drop, just so she
can be a youtube sensation. My iPad is now broken and she has 83 views.

I know this is completely off topic but I had to share it with someone!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر