تبلیغات
تا انتهای بودن م - نمیدونم.

نمیدونم.

دوشنبه 28 اسفند 1391 07:38 ق.ظنویسنده : نژاندو ف.

 
خب وقتی نمیدونم باید چی بگم؟ باید بگم میدونم؟ نمیدونم ازش متنفرم یا نه. نمیدونم دوستش دارم یا نه. نمیدونم میخام بمیرم یا نه. نمیدونم. نمیدونم. نیاز به اکثر آدمای دور و ورم اصلن ندارم. نیاز به اون آدمی ک ب محض این که موبایل ـمو دو دیقه روشن می کنم زنگ میزنه ندارم. نیاز به اون بی رحم ها ندارم. نیاز به کوسه ها ندارم. خوب ک فکر می کنم نیاز به هیچ حیوونی ندارم. نیاز به *** ندارم. ندارم؟ ندارم. وایسا وایسا. یعنی اینو میدونم؟

- نه ... نمیدونم ... ولم کن ... نمیدونم.

و نه این که واقعا در حالت « نمیدونم » باشم همش. چون در واقع حالت « نمی دونم » ـی وجود نداره. به اون تعریفی که من منظورمه.دو گزینه بیشتر نیست. یا « میدونم » یا « نمیدونم » در مورد همه ی مسائل. همه ی چیز ها. ولی مسئله ی من اینه که به طور نوسانی و با دور بالا هی از این حالت به اون حالت میره. هی میدونم هام تبدیل به نمیدونم میشه. بعضی وقت ها اینقدر سریع این اتفاق میفته که در واقع هیچ حالتی نیست.

یادمه حـــ اون اوایل می گف برو اف بی محل سکونتت رو بزن جاده ی اصفـ - تهـ . تو نه توی اصفهانی نه توی تهرانی. من نه میدونم، نه نمیدونم. مثه  یه چراغ لعنتی که هی پیریز روشن خاموشش رو یکی بزنه. نه روشنه نه خاموشه. اینقدر تند و پشت سرهم خاموش روشن نکن لعنتی. لامپ ـه داره می ترکه. نترکیده؟ خرده شیشه هاش بقیه رو هم نکشته؟

- نمیدونم!

یه دور خوندمشون این بالایی ها رو. نفهمیدم چی گفتم خودم.

دلم برای یه سری چیزا تنگ شده. یه سری حس ها. یه سری آدم ها. به خصوص یه آدم خاص. آیا واقعا دلم براش تنگ شده؟ خب خودتون جواب رو میدونین و به اندازه کافی تو این پست تکرارش کردم. من، من نیستم. من الان هستم. اون که یه دیقه ی بعد قراره توی این بدن باشه من نیستم. اون که فردا شب از خواب بیدار میشه صددرصد من نیستم. یکی دیگه ست. جسمش جسم من ـه.  ذهنش هم ذهن منه. خاطره های من و صاحب خونه های قبلی رو هم دنبال خودش یدک میکشه. اما من  نیست. پرسونا ببینین. اینگمار برگمن. همه ش رول ـه. خودت نیستی. از خواب بیدار میشی یکی یه کاراکتر برات آماده کرده که این خصوصیات رو داره و تو باید بازی کنی.
بارون نمیاد اینجا. بازی هم نکنی داری بازی می کنی. مگه نه مرتضا. حیف ک اینجا رو نمی بینی. دلم میخاد یه دل سیر گریه کنم بغلت.

یه بار اومدم بهش بفرستم بارون نمیاد اینجا مرتضا. چرا؟ چون یه مادر به خطای عقده ای سادیسمی نذاشت ( نخواست ) کمکش کنم و خیلی رابطه های پیچیده رو عادی کنم. قال گذاش منو. ساعت نه شب بود. تنها. ولی بارون اومد یهو مرتضا. همون لحظه ای که میخاستم بهت اس ام اس بدم.

قبلنا یه آدم دیگه بودم. خیلی نفهمین. عوضی هستین. شـما ها. فک می کنین ازا ون آدم بدم میاد؟ نه عاشقشم. فک می کنین میخام مخفی ش کنم؟ نه اصلن. افتخار. فقط من نبودم احمقا. و شما ها هم هیچی نمی دونین! هیچ در هیچ . مگه همون آدم سادیسمی که یه بار یه چیزایی شو تعریف کردم.

طرف اس ام اس میده که فلانی مث خواهره برا من. ب من چه؟ نباید جوابی بهش میدادم. از همون اول مشخص بود. مشخص بود که قضاوت کرده بود. بدون شنیدن داستان ِ پارت ِ من. پس ب تخمم. قضاوتتو کردی . دیگه برا چی مزاحم میشی؟ برو گم شو احمق بی کار. طرف رو می برن توی رینگ بوکس، بعد که حسابی چپ و راس آپرکات و هوک چپ و اینا بش زدن. بعد ک چش و چارشو گاییدن. بعد ک دندوناش خورد شد. داشت خون و دندون و بزاق تف می کرد. بعد که یه بار فقط یه بار خواست اونم امتحان کنه ضربه زدن رو، میان مچ ـش رو میگیرن و میگن : خب جفتتون مقصرین. این رابطه باعث نابودی هر جفتتون میشه. بهتره تمومش کنین! احمق ! روانی! رابطه؟ هه.
ولش کن برا چی در موردش حرف میزنم؟ اون که قضاوتشو کرده. خنده داره. ولی به ...

خون کثیفم رو هم شستشو دادم دوباره. خداحافظ گاری کوپر خوب نبود. قسمت دوم کتاب رو دوس نداشتم. عشق لنی و جس رو دوس نداشتم. لنی ِ اول کتاب عالی بود. آزادی از تعلق، برف، اسکی ... چرا رومن گاری این کارو با لنی کرد؟ آیا واقعاً امیدی به پیروزی هست؟
هیچکاک حس خوبی بم میده. معده م با فیلم تکون میخوره. دوس دارم این حس رو. 
من نمی فهمم چرا اورسن ولز و همشهری کین اینقدر ترکونده. یعنی این که بهترین فیلم منتقدهای جهان باشه رو نمی فهمم. 
بیلی وایلدر. بی مفهوم خاص. بی هیچ! بی ایدئولوژی خاص. ولی دوسش دارم. هنر برای تخمم.

سرنوشت و اتفاقاتی که برا یه سری آدمایی که میشناسم رخ میده، خیلی خیلی برام جالبه. لیست شون خیلی هم باز نیست. با اکثرشون هم چندان رفاقتی ندارم. ولی جالبه برام. این ک بدونم ســـ چیکارا میکنه. ر چش شده. مـــ آخرین باری که گریه کرده کی بوده. بـــ تا کی میتونه برخلاف جهت آب شنا کنه.

از بعضی آدما بدم میاد. اونایی ک عاشق کسایی میشن ک نمیشناسن. اونایی ک ( علناً ) استفاده ی ابزاری میکنن از اطرافیاشون. ( به توی پرانتز دقت کنین. من خودم عقیده ای ک نسبتاً قبول دارم اینه که « هر آدمی توی رابط ...    چرت و پرت داشتم میگفتم. هیچی. همون مورد اول رو باز کنم. برناردو برتولچی. مارلون براندو. آخرین تانگو . دختره کشت خودش  رو که من عاشقتم. من هرچی که هستی می خامت. من تب کرده ام برات. من دیوونتم. چونکه دیوونتم برگرد. زمین صافه و از این خزعــ ... ولی تا فهمید مرده واقعن کیه. پشیمون شد. فرار ... فرار ... قتل. اگه فیلمو ندیدین بهتر بود اینا رو نمی خوندین. :دی.

خلاصه که اتاق ـم خیلی خوبه. ازش راضی ـم. دلمم اصلن برای خورشید تنگ نشده.

- نمیــــ دو ــ

عزت زیاد

آخرین ویرایش: - -

 
جمعه 4 اسفند 1396 05:05 ق.ظ
Hello, i think that i saw you visited my website thus i
came to “return the favor”.I'm trying to find things to improve my
website!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
پنجشنبه 7 دی 1396 08:58 ب.ظ
من اطلاعات مفیدی را که در مقالات خود ارائه می دهم دوست دارم.
من وبلاگ خود را نشانه گذاری میکنم و به طور منظم اینجا را چک میکنم
من کاملا مطمئن هستم که بسیاری از چیزهای جدید را در اینجا یاد می گیرم!
با آرزوی پیروزی برای آینده!
چهارشنبه 22 آذر 1396 12:21 ق.ظ
چیزهای شگفت انگیز اینجا. من خیلی خوشحالم که مقاله شما را دوست دارم با تشکر
خیلی زیاد است و من با توجه به اینکه با شما تماس می گیرم، نگاهی به آینده می کنم. آیا شما مهربانی من را رها می کنید؟
پست الکترونیکی
پنجشنبه 16 آذر 1396 03:10 ق.ظ
من فقط نمی توانستم وبسایت خود را قبل از این که این موضوع را ترک کنم ترک کنم
من در واقع از اطلاعات معمولی برای عرضه فردی لذت می بردم
مهمانان شما برای بازرسی پست های جدید به طور پیوسته به عقب بازگشته است
پنجشنبه 18 آبان 1396 10:29 ب.ظ
سلام! این نوع از موضوع است اما من نیاز به کمک از یک وبلاگ تاسیس شده است.

آیا سخت است که بلاگ خود را ایجاد کنید؟ من خیلی techincal نیست اما
من می توانم چیزهای خیلی سریع را شکل دهم. من فکر میکنم در مورد تنظیم خودم، اما مطمئن نیستم که در آن شروع شود.
شما نظر یا ایده ای دارید؟ با تشکر
یکشنبه 14 آبان 1396 02:30 ق.ظ
چه اطلاعاتی از عدم ابهام و حفظ
دانش ارزشمند در مورد احساسات غیر منتظره.
یکشنبه 14 آبان 1396 01:31 ق.ظ
سلام، من معتقدم این یک وبلاگ عالی است.

من آن را می کشم؛) من بار دیگر از آنجایی که من آن را نشانه گذاری کرده ام، بازگشت خواهم کرد.

پول و آزادی بزرگترین راه برای تغییر است،
ممکن است شما ثروتمند باشید و همچنان به دیگران کمک کنید.
یکشنبه 14 آبان 1396 01:25 ق.ظ
تمام وقت من برای خواندن مقالات کوچک یا بررسی هایی که انگیزه هایشان را نیز روشن می کنند، استفاده می شود
این نیز با این نوشتار است که من در این مکان خواندهایم.
دوشنبه 8 آبان 1396 10:30 ب.ظ
با تشکر برای به اشتراک گذاشتن اطلاعات خود. من واقعا از تلاش های شما قدردانی می کنم و به خاطر یک بار به لطف تکالیف تکمیلی شما انتظار دارم
از نو.
دوشنبه 8 آبان 1396 02:47 ب.ظ
من وبلاگ شما را دوست دارم.. رنگ های بسیار زیبا و تم. آیا این وبسایت را خودتان انجام دادید یا انجام دادید؟
شما کسی را استخدام میکنید که این کار را برای شما انجام دهد؟ Plz پاسخ من به دنبال ساخت وبلاگ من است
و می خواهم بدانم کجاست از این.
خیلی ممنون
دوشنبه 8 آبان 1396 01:06 ب.ظ
سلام! کسی که در گروه فیس بوک من این سایت را با ما به اشتراک گذاشته است، بنابراین من آمده ام
نگاه. من قطعا این اطلاعات را دوست دارم. من نشانه گذاری می کنم
و این را به پیروان من توییت می کند! وبلاگ بزرگ و طراحی درخشان و
سبک.
یکشنبه 30 مهر 1396 02:39 ق.ظ
سلام، بخش خوبی از نوشتن در مورد رسانه های چاپی،
همه ما درک می کنیم رسانه ها یک منبع عالی از داده ها هستند.
شنبه 15 مهر 1396 06:39 ب.ظ
من واقعا از طراحی و طرح سایت شما لذت می برم.
این بسیار آسان است در چشم که باعث می شود آن را بسیار راحت تر برای من
اینجا بیا و بیشتر ببینی آیا استخدام کردی
یک طراح برای ایجاد تم خود را؟ کار منحصر به فرد!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:59 ب.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your website.
It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant for me to come here and visit more often. Did you hire out a developer to
create your theme? Excellent work!
شنبه 14 مرداد 1396 09:33 ق.ظ
I have read so many content on the topic of the blogger lovers but this piece of
writing is truly a good post, keep it up.
سه شنبه 29 اسفند 1391 11:13 ب.ظ
اون موقع که چپ راست "هم کش" می بستی بهم، منم تو همچین فازی بودم.

و البته احتمالا این مثال برای خودت الان صدق نمی کنه، چون تو تویی و هم کشیدن برای بقیه ـست نه تو
دوشنبه 28 اسفند 1391 09:23 ب.ظ
فحش ناموسی بهم میدادی بهتر بود. :دی
............................ و ی عالمه نقطه ی دیگ.
اگ اون آدما بت نیاز داشته باشن چی؟
دوشنبه 28 اسفند 1391 03:29 ب.ظ
خوبه که از اتاقت راضی هستی:دی
کی می دونه؟!
دوشنبه 28 اسفند 1391 12:08 ب.ظ
فک کنم یه جور عقده شده برات. دوست نداری کسی دوستت داشته باشه. دلیلش هم حدس میزنم شکست عشقی باشه.
نه اشتباه نکن من روان شناسی نمیخونم. پس منو با اون دوستای روانشناست اشتباه نگیر.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر