تبلیغات
تا انتهای بودن م - آیین سیاسی عبادی اعترافات و ترک اجباری یک معتاد ذهنی به عاطفه با سرنگ های آلوده.ـ

آیین سیاسی عبادی اعترافات و ترک اجباری یک معتاد ذهنی به عاطفه با سرنگ های آلوده.ـ

چهارشنبه 4 دی 1392 01:32 ب.ظنویسنده : نژاندو ف.

 
بچه بودم، شش هفت ساله. بچه هستم، پنج شش ساله.ـ در زیرزمین قفس قدیمی ای پیدا کردم.ـ بوی نا میداد. بوی مدفوع خشک کشده ی جوجه هایی که کشته بودمشان را هم میداد. برداشتمش ...
برداشتم قفس را.ـ کرم آسکاریس توی مغزم بود.ـ بچه ی پنج ساله ام. رفتم توی باغچه را زیر و رو کردم. کرم های مغزم را از توی باغچه پیدا کردم. به سیخ کردمشان و گذاشتم توی ظرفی. ماده را ظرفی نباشد سرریز می شود جوهرش از عالم من.ـ با مقداری برنج از غذاهایی ک ادا در می آوردم ک بد مزه است و نمی خوردمشان.ـ ظرف را گذاشتم توی قفس.ـ قفس را گذاشتم توی حیاط مان.ـ قفس را گذاشتم توی حیات ِ مان.ـ اکهعی.ـ در قفس را با تکه چوبی باز نگه داشتم. قفس بود ولی به نظر می آمد که محل ِ عشق بازی یک پرنده ی گرسنه است با غذاهایش.ـ گنجشک های محله مان نمی دانستند بیایند داخل این قفس چوبی که در قفس را باز نگه داشته کنار می رود و در بسته می شود برای همیشه ... برای همیشه ...
اصلن همه ش تقصیر بزرگتر هاست.ـ خب سه چهار تا جوجه کشته باشم. دلیل می شود دیگر برایم پرنده نگیرند؟ خب چشم آدم بعضی وقت ها نمی بیند پایش را می گذارد روی جوجه ی مردنی دیگر ... بعضی وقت ها هم که میزان لوس ـیت خون ـش بالا می رود جوجه را پرت می کند سمت دیوار. شیطنت بچگانه ای بیش نیست خیس کردن جوجه ها.ـ شوخی ساده ای ست همه ی جوجه ها هم می خندیدند به این شوخی ها.ـ البته زنده زنده دفن کردن آن جوجه ی مریض کمی بی رحمی بود ولی به هرحال یادتان باشد که جوجه ی مریض به من قول داده بود که زود ِ زود خوب بشود و بیاید با هم بازی کنیم.ـ بیاید سوار ماشین ِ بنز زرد رنگم بشود و من کل خیابان های فرش را با او سواری کنم.ـ و خب سر قول ـش نماند.ـ من هم ک لوس ... من هم ک بچه ی آخر و تک و تنها و عقده ای ...
هیچ کدام از بچه های دیگر اندازه ی من عقده ای نبودند.ـ فوتبالم زبانزد بود.ـ از داداشم هم یکطورایی بهتر بود.ـ به هرحال ریزه میزه ای بودم ک توپ را از گنده ها میگرفت و پاس میداد صادق.ـ صادق دیگر یا گل میکرد یا نمیکرد.ـ ولی میرفتم روی پای هادی ... کاری که بزرگ ترها هم جرئت ش را نداشتند. هادی اول میگفت برو کنار دردت میگیرد و من با شنیدن کلمه ی میگیرد یاد کلمه ی میگرید میفتادم و وحشی میشدم.ـ جای زخم ها ده دوازده سال بعد روی زانو هایم هست.ـ این را دوستی که از آینده میآمد میگفت.ـ میگفت در آینده هم اوضاعت بهتر نمی شود و کاش راه دیگری را میرفتی.ـ

جوجه ها را می گفتم؟ قفس را می گفتم احمق جان.ـ

با شور و شوق قفس را گذاشتم توی حیاط و رفتم بالای ایوان.ـ در ِ قفس باز و غذا به اندازه ی کافی داخلش موجود بود ... حالا باید منتظر گنجشک ها میشدم.ـ گنجشکک اشی مشی لب ِ بوم ما نشین، برو توی حیاط بشین، غذا هستا ... بخور چاق بشی چله بشی... تو باید با من دوست بشی ! می فهمی؟ تو باید با من دوست بشی ... آخر من دوستی ندارم ... داداشم چارسال بزرگتر است ... بهنام هم هست که بقیه می گویند دیوانه است ... عقب مانده ی ذهنی است و نمی گذارند با او بازی کنم ... نمی گذارند بیارمش خانه مان ... نمیگذارند بروم خانه شان ... بهنام هم هست که بابا می گوید بیست سالش است و من باور نمی کنم  او هم آدم بزرگ باشد ... بهنام هم هست که راه به راه تف می اندازد توی خیابان ... و هادی و بقیه مسخره ش می کنند. بهنام هم هست که همیشه در یارکشی فوتبال آخر انتخاب می شود و بعضاً در هر دو تیم بازی می کند .... بهنام هم هست که عاشق نرگس است. دختر همسایه ی بغلی ِ ما.ـ می گوید روزی ازدواج می کند با او.ـ دختری که من هم دوستش داشتم.ـ خوشگل است. خواهرش زشت است ولی به خاطر بهنام کاری به کارش نداشتم.
بهنام بود . اما نبود ... می فهمی گنجشکک اشی مشی. راستی نسبت تو و پفک نمکی ها چیست؟ داداشم میگوید از مدفوع شما پفک نمکی درست می کنند و پفک ِ سهم مرا ازم میگرفت.ـ

عماد و عمار رفته اند گنجشکک اشی مشی جان.ـ مستاجر هایمان را می گویم.ـ عماد همسن من بود و عمار بچه ی کوشولویی بود ک هر بار از مهدکودک برمیگشتم از پشت پنجره شان صدایم میزد و تا نمیرفتم پیشش ول نمیکرد.ـ نبودی ببینی گنجشکک اشی مشی ک چه گریه ای کردم روزی که عماد و عمار داشتند میرفتند.ـ عمار را بوسیدم.ـ با عماد مردانه دست دادم.ـ بعد گریه ام گرفت.ـ بابا همیشه میگفت چقدر تو گریه می کنی.ـ مامان همیشه تا گریه ام میگرفت چهره ش در هم میرفت ... داداشم هم ک مسخره می کرد. و من گریه م بدتر میشد ... خواهری هم ک هیچوقت نبود.ـ
عماد و عمار را میگفتم.ـ دست دادم آمد بغلم کند.ـ گریه ام گرفت.ـ فرار کردم.ـ به سمت اتاقم.ـ که یک کمدی داشت که برعکس خانه ی خاله و اینا ما هیچوقت تویش لباس نمیگذاشتیم بلکه پر از رخت خواب هایی بود که روی هم تلمبار شده بود و دنیای تنهایی های آخرین فرزند خانواده ی فانی ثانی بود.ـ مادرم همیشه به خاطر خیس بودن آن جا مرا دعوا می کرد.ـ کمد رختخواب ها دنیای من بود.ـ درش بسته که میشد تاریک تاریک.ـ و من چقدر راحت گریه میکردم آنجا.ـ باورم نمیشد که رفیقی که از آینده آمده میگوید ک بابا مامان میزنند کمد رخت خواب ها و کل اتاق ِ من را خراب می کنند.ـ چطور دلشان می آید دنیای مرا خراب کنند؟ من کجا قرار است گریه کنم بزرگ که شدم؟! من گریه نکنم بغض می کنم.ـ من بغض بکنم خفه می شوم.ـ تنگی نفس و خانم دکتر هاشمی را یادم است.ـ من گریه می خواهم.ـ من بدون گریه چه کار می توانم بکنم؟ عصبانی بشوم و دعوا بکنم با داداش؟ کتک بخورم؟ خب کتک بخورم که دوباره گریه م میگیرد.

آقاجون همیشه میگف آقا مرتضا این پسر آخری ـت ک مثل دخترها همه ش دارد گریه می کند.ـ و من بغض میکردم خانه ی مادربزرگم و میرفتم طبقه ی بالا. آقاجون نیستی ببینی که دیگر مرد شدم و گریه نمی کنم.ـ دیگر مثل دختر ها نیستم.ـ دیگر نمی توانم گریه کنم.ـ آقاجون نیستی  ببینی که میگویند میخواهند کمد رختخواب ها را خراب کنند.ـ باورت میشود آقاجون؟ البته تو که یادت نیست.ـ حافظه ت را یادت است؟ به من میگفتی دو سه بار منصوره.ـ و من گریه م میگرفت و پاهایت را بغل می کردم که آقا جون منم ... منو نمیشناسی؟ من منصوره نیستم که. منصوره اراک است. نکند آقاجان تو هم مثل من دلت برای منصوره تنگ شده و برای بازی کردن با او؟ ولی آقاجون تو که تا حالا با منصوره بازی نکردی آخر.ـ

آقاجون خدا رفتی و بعد از رفتن تو دیگر کسی گوش مرا نپیچاند و با عتاب ب من نگفت ک « مادی داریما » مادی ای که دم خانه تان بود و میگفتند دایی حسین را وقتی شیطانی میکرده شما مینداختی آن جا.ـ چه میگویم؟ قفس را میگفتم.ـ

نشسته ام بالای ایوان. بالای ایوان؟ روی ایوان؟ توی ایوان؟ اصلن ایوان است این اسمش؟ پس چرا داداش میگوید بهش بالکن؟! نشسته م و یک چشمم به قفس است و چشم دیگر نگران آمدن مادر است.ـ که نبیند دارم به آلبالو خشکه هایش دستبرد میزنم.ـ هنوز کامل خشک نشده ولی لعنتی ها چه طعمی دارند ... مطمئنم بیست سالم هم ک بشود طعمش زیر زبانم خواهد بود.ـ مطمئنم شک نخواهم داشت که بیست سالم هم ک بشود آلبالو خشکه ها را به هیچ کس نمیدم و نمیگذارم احدی چیزی از آن ها بخورد.ـ و اگر دعوا های مادر نبود سهم داداشم را هم کامل میخوردم.ـ کاری که پارسال کردم و نتیجه ش این شد که برای داداش ام پی تری گرفتند.ـ از این هایی که تویش آهنگ گوش می دهند. و خب من یک هفته گریه کردم.ـ خیلی کار بی رحمانه ای بود.ـ

قفس تکان نمیخورد ... دو سه بار باد آمد و چوبی که در را باز نگه داشته بود را بست ... گنجشکک اشی مشی ... تو باید با من دوست بشی ... بایدی در کار است می فهمی؟ نمی فهمی دیگر.ـ من شده به زور تورا دوست خودم می کنم.ـ گنجشکک اشی مشی حالا مانده تا وقتی که من هری پاتر بخوانم و ارباب حلقه ها و آن ها دوستانم شوند. الان من پسر ِ پنج شش ساله ای هستم که هیچکس همسن من نیست اینجا. من پسر نوجوانی هستم که از آمادگی بیرون ـم کردند بعد از فرار ِ موفقیت آمیز.ـ و پدرم دعوای شدید.ـ من پسر پنج شش ساله ای هستم که دخترخاله هایم حالا ناگهان به سن تکلیف رسیده اند و دیگر ببا من بازی نمی کنند. داداشم هم میگوید چرا بزرگ نمیشوی ... میفهمی گنجشکک ؟ من باید بزرگ شوم زود.ـ من دیگر نمی توانم بچه باشم.ـ کاش میشد مثل بهنام باشم.ـ مثل بهنام باشم.ـ البته دوست ندارم مثل بهنام کسی ب من بگوید خنگ و عقب مانده.ـ من دوست دارم باهوش صدایم کنند.ـ ولی کاش میشد مثل بهنام همیشه بچه می ماندم و کسی هم بهم نمیگفت که باید بزرگ بشی دیگ.ـ

قفس را میگفتم؟ ببخشید اینقدر بد حرف میزنم.ـ بچه ها را که نباید دعوا کرد؟ خب خجالتی م دیگر.ـ پسر آخر یک فامیل درندشت باشی و خجالتی باشی عذاب آور است ... هی خاله هایت بغلت کنند و تو بخواهی فرار کنی.ـ توی مجلس ها تا وارد میشوی همه صدایت کنند و تو بخواهی فرار کنی ... خودت را لوس کنی و پشت مادرت قایم شوی ... توی چادر مادربزرگت بری و اصرار کنی به او که تورو خدا سریع بریم از اینجا.ـ مهمان که بیاید قایم بشوی تو ی کمد رختخواب ها ... و هرکسی ک وارد اتاقت شد نفهمد ک تو هستی ... تو وجود داری ... تو داری نفس میکشی ... نفهمد ... ک هستی ...

قفس را بگو دیگ بچه ی احمقِِ خنگ.ـ نمی آمد گنجشک اشی مشی.ـ تو هم بی حوصله و عصبانی رفتی قفس را گذاشتی توی ایوان؛ ک بابا مامان نبینند.ـ و رفتی ببینی که مامان چرا اینقد با داد و بیداد صدایت می کند.ـ مهمانی. نه .ـ من نمیام.ـ لوس . ننر.ـ باید بیایی.ـ گریه.ـ زاری. فایده ای ندارد و سوار ماشین می کنندت.ـ لباس های خوشگل می پوشانندت و تو ک خسته می شوی از غر زدن.ـ خودت را رها می کنی ...
شب است ک برگشته ای به خانه.ـ از بابا دسته کلید را میگیری و سریع سریع در را باز می کنی و می دوی که زود حیاط را طی کنی ... حیات را طی کنی ... که ناگهان ...
ناگهان زنگ می زند تلفن؟ نه این شاید مال بیست سالگی ت باشد.ـ ناگهان صدای تق تقی از ایوان به گوشت میرسد.ـ قفس؟! گنجشک؟! ای جانمی جانی میگویی و میدوی سمت ایوان ... نه از پله هایش که از میله ی گاراژ بالا میروی. به قول خودت به شیوه ی آتش نشان ها.ـ جانمی جان جانمی جان ...ـ
گنجشکک اشی مشی! تو قرار بود با من دوست باشی.ـ قرار بود! نبود؟ گنجشکک جان چرا آخر؟ خب میخوردی غذاها را حداقل اول ... بعد خودت را آنقدر میزدی به دیوار های قفس که به این حالت بیفتی ... گنجشک جان چرا با من این کار را می کنی؟ مگر نمیدانی که بابا میگوید من اشکم دمِ مشکم است؟ چرا افتاده ای و با هر نفس تمام بدنت تکان شدیدی میخورد؟ بلند شو ... خواهش می کنم.ـ من بچه ام ... بچه ها حساس ند، نباید بهشان سخت گرفت.این را خواهری می گوید که هیچوقت نیست.ـ چرا به من سخت میگیری؟ خب نمی خواهی دوستم باشی؟ باشد ... برو دیگر ... ببین در قفس را باز کردم ... چرا دیگر تکان نمی خوری؟ گنجشک جان؟ ببین دارد گریه م میگیرد. راست است که میگویند از مدفوع شما پفک نمکی درست می کنند؟ بلند شو دیگر ... می خواهی با هم برویم توی کمد رخت خواب ها گریه کنیم؟ پاشو مادر پدرت نگرانت هستند حتمن.ـ شاید هم دوستی داری ک نگرانت شده است ... گنجشک جان! ببخشید ... غلط کردم... پا شو برو خونه تون.ـ نمیخاد با من دوست باشی ... نمیخاد با من دوست باشی ... برو دیگر... همه ی غذا ها را هم ببر ... می خواهی کمکت کنم که بلند شوی ... قول می دهی که نترسی؟ می خواهم بغلت کنم.ـ قول می دهم من هم نترسم.ـ گنجشک جان.ـ خوب ـت می کنم ... بذار بغلت کنم اول ... آفرین نفس بکش ... چرا اینقد داغی؟

دو دستی بغلش می کنم و از قفس بیرون می آورمش ... و می دوم ... و می دوم ... و گریه می کنم ... بابا مامان ... و گریه می کنم ... و توی دستم آرام جان می دهد ... این را می فهمم ... شاید بچه باشم ... ولی مرگ را می فهمم ... مرگ آقاجون رو هم فهمیدم ... مرگ گنجشک را هم فهمیدم.ـ بابا الکی میگوید لازم نیست حتمن بزرگ شده باشی تا بفهمی مرگ چیست. ـ مرگ سرد شدن ناگهانی یک گنجشک در دستان خیس توست ... مرگ نفس نکشیدن است ... گنجشک جان ... قول میدهم بیست سالم هم ک شد، چهل سالم هم ک شد، شصت سالم هم ک شد برایت گریه کنم ... میشود حالا زنده شوی فقط؟ توی دست های من می شود نمیری؟ نه ... نه ... نه ... نه ... نه ...

چه دارم که بگویم؟ من فقط بچه ی هفت هشت ساله ای هستم ک اکنون یک گنجشک را کشته ام.ـ
و در بیست سالگی هم یک بچه ی هفت هشت ساله ای هست که یک گنجشک را کشته ام.ـ
و در بیست سالگی کمد ِ رختخواب ها ندارم ... نه که گریه نکنم ... گریه می کنم ولی اشک هایم را از آن ور چشم هایم میریزم بیرون ...ـ
در هجده سالگی شعر گفته ام :

خونم را خوردم، شور بود
تا من باشم که دیگر
اشک هایم را درون خود نریزم

و هنوز که هنوز است جنازه ات توی دستانم است و من دارم می دوم .... به سمت انتهای زمین ... جایی ک در آن آب های یخ می زنند و اشک ها بلور می شوند ... هنوز دارم میدوم.ـ
و گریه.ـ

Just one last dance before we say goodbye

اعتراف می کنم ک دوست نداشتن تان سخت تر است ... اعتراف می کنم که همه ی اینکار ها را می کنم ک شما دیگر مرا دوست نداشته باشید، چون سخت است که من کسی را دوست نداشته باشم ... اعتراف می کنم ک الان در شرایط ذهنی و روحی متعادلی نیستم و خب نباید تصمیم میگرفتم ولی گرفتم.ـ اعتراف می کنم که سیم کارت لعنتی را انداختم بین گلهای سفید رنگ نزدیک در شانزده آذر باغچه ی دانشگاه لعنتی. و هنوز آنجاست و کسی برش نداشته است.ـ ینی صبح که آنجا بود.ـ و لعنتی یک باغبانی کسی برود یک تکانی به آن باغچه بدهد که دیگر مشاهده نشود آن لعنتی.ـ اعتراف می کنم که دروغ میگویم.ـ دروغ میگویم که اعتراف می کنم.ـ پدر ِ روحانی زود دعایی کن و بگذار برویم از این اتاق مثلثی ـت.ـ

البلاء للولا

آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 دی 1392 02:57 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.