تبلیغات
تا انتهای بودن م - میگذرم ...

میگذرم ...

پنجشنبه 29 اسفند 1392 08:34 ب.ظنویسنده : نژاندو ف.

 
گذشته ام ... گذشته ام ... می گذرم  ... گذشتمت ... برو ... برو ...
ن ب این فکر نیفتادی ک آیا؟ ک دیگر دوست نمی دارمت؟ چونان بچه ی پنج ساله ای ک برنامه کودکش را گرفته اند، مبتلای تو ام ... درد ِ من تو نیستی ولی دوست خوب ِ من . راستش دیگر حتا حرف هایمان را یادم نیست. یادم نیست ! یادم نیست ... یادم نیست ... !
وقتی بیدار زندگی می کنم هیچ چیز یادم نیست و گاهی خواب وحشیانه غارت می کند فراموشی ام را.
دوستت دارم کم است تورا ... تو ک رفته ای و من هیچ کدام از کارهایمان را یادم نیست ... حرف هایمان را یادم نیست ... نگاه هایت را یادم نیست ... احساس مبهمی در ذهن ِ من از تو مانده ... مثل حس مبهمی ک به خوابی ک پریشب دیدم، دارم .... هنوزبغضت را می کنم عزیز دلم. هنوز هر روز ب یادت می افتم . ولی تو دیگر واقعی نیستی ... زمان می کشد خاطره هایمان را ... زمان فقط تو را نکشته برای من ... زمان مرا کشته . بخواب آرام ... دیگر نمیخواهمت ک ب خواب من بیایی ... دیگر نمی خواهمت ک کمکم کنی. دیگر عصبانی نیستم از دستت. از تو سر ِ آن پیمانی که واقعن، باور کن، یادم نیست! که واقعی ست یا ... ؟
ن این ک دیگر دوست نداشته باشمت ... اما می گذارم بروی ... میگذارم ب همان چیزی ک آرزو داشتی برسی، این را یادم است ... این را یادم است ... من هم آرزویش را دارم ... می شود؟ می شود؟ می شود؟ می شود؟ ب ک بگویم؟ کدام شان راست ند؟ ن هیچ. نمیخواهد جوابم بدهی... بخواب آسوده ...
سپاسگذارمت. ب خاطر لحظه ها. ب خاطربغض ها. ب خاطر زندگی ِ کوتاهت.ـ تو حسین وار رفتی و من بعد از تو حسن وار صلح کرده ام با زندگی.
دوست دارمت.ـ بخواب.ـ دیگر هیچ از تفکرات و خاطرات و حرف ها یادم نمی آید.
دیگر هیچ ب یاد ندارم.ـ
فقط می دانم ک دوستت داشتم زیاد.ـ
و بغض تو از حجم وسعت گلوی من بزرگ تر است ...
و من دوستان دیگری هم دارم ک آن ها را هم دوست شان دارم ک اگر بمیرند شبیه تو می شود قضیه. و نمی خواهم افسوس آن ها را هم بخورم.ـ مثل افسوس تو.ـ و این مسلماً آخرین جمله ی من به تو نخواهد بود ولی اگر قرار بود آخرین جمله ای بگویم به تو من هم همانی را می گفتم که تو به من گفتی : « دوستت دارم با این حال نزار ـم »

کی شود ما هم بانگ بر آریم ک با صبا افتان و خیزان می رویم تا کوی دوست ؟

زلف دلبر ِ دام ِ راه و غمزه اش تیر بلاست ... زندگی بعضی وقت ها سخت ک نه، زیاد از حد حجیم می شود ... عمیق می شود ... زیاد می شود ... زندگی بعضی وقت ها آرام می شود ....
و من بغض هایم را یکی بعد از دیگری به حبس ابد محکوم می کنم.
و حرف هایی که می خواهم بزنم و نمی دانم چیست را با چشم هایم به آیینه پرتاب می کنم ...
من تجلی شکست ِ انسان نیستم ... من تجلی انسان ِ شکست هم ... نیستم  ... من تجلی هم نیستم ... من نیستم هم نیستم ... راستش ماجرا این است که من ، من هم نیستم ...

من ب شکل عجیبی مرز های متغیری دارد و گاهاً در بعضی زمینه ها بدون مرز  ... و من ِ ثانیه با ثانیه متفاوت ... ن آن تفاوتی که شما بفهمید ... ن آن تفاوت مسخره ای که در ذهنتان است ...
و من هیچ .

این درست نیست.ـ
نمیدانم درست چیست.
اما این درست نیست.ـ این نمی تواند درست باشد. این حق ندارد درست باشد. این ک درد را از هر طرفی ک ببینی درد است ...
کودتای اشک سرکوب می شود، بغض ها اعدام شده اند ... و حال حیوان هایی ب جسـم ِ فانی مسلط ند.ـ کثافت هایی بیرون میریزد.
خوبی ِ غم تو این بود، ک اندکی جلوی حکوممت کثافت می ایستاد ... اندکی تلاش می کرد ک کثافت را کنار بزند ...
ولی کثافت را کنار بزند چ چیزی را ب جایش بیاورد؟ کثافت دیگر ؟
از این امیدواری مسخره ام به سال نود و سه نا امیدم.ـ

زندگی شاید همین باشد ...
چک پوینت.ـ
سیو شد.ـ
فاک دیس ... دوستت دارم، دوستتان دارم. دوستتان دارم. حتا اگر مرا دوست نداشته باشید، حتا اگر نبینمتان، دوستتان دارم. کاش بفهمید. ن لازم نیست. دوستتان دارم.


شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
ک چند زین طلب شهوت و هوا و هوس
چو کودکان و زنان، رنگ و بوی، نقش و نگار
سپردم از دل راه بوستان گیرم ...
بسی نماند ک روی از حبیب برپیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
ک سخت سخن گفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رأی باطل استغفار


آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 اسفند 1392 08:55 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.