تبلیغات
تا انتهای بودن م - میرانار

میرانار

جمعه 19 خرداد 1391 06:07 ق.ظنویسنده : نژاندو ف.

 
مهم نیست پیر باشی؛ جوان باشی؛ مریض باشی؛ سالم باشی؛ هر چی می خوای باش اما بالا بری پایین بیای، آخرش طرف حسابت من خواهم بود. آخر زندگی تک تک ـتون در این دنیا رو به پایان می رسونم. آره منم، فرشته ی مرگ! نترس ... نیومدم الان جونت رو بگیرم. برای اون وقت هست. آخر هم جونت رو خواهم گرفت.
نه این که عاشق شغلم باشم، نه! اما به هرحال هر کسی یه شغلی داره دیگ. اوایل هم تحــمل کردنش برام خیلی سخت بود. چهره ی کسایی که جونشون رو گرفته بودم، یک لحظه از جلوی چشام دور نمیشدن. ولی الان دیگ مدت هاست که همه چیز برام طبیعی و خسته کننده شده. دیگه با گرفتن جون انسان های احساس خاصی بهم دست نمیده. به هر حال که چی؟ می خوای تا ابد بخوابی و بخوری و کود حیوانی تولید کنی ؟ اصلاً اگه قرار بود مرگی در کار نباشه، دیگ زمان هم اهمیتی نداشت. اونوقت هیچ کاری انجام نمی شد. اما آخه تو چی می فهمی از این حرفا؟ چی میدونی از اینا؟

نپرس که بعد از مرگ چی به سرت میاد. منم مثه تو نمی دونم. تو هم مثه من سعی کن کار خودت رو بکنی و تو کار بقیه دخالت نکنی. اون دنیای اون طرف هم هرچی هست حتماً یک کسی بالا سرشه دیگ.  حالا این حرفا رو ول کن. دلیل اصلی که این که اومدم و با یه آدم بی ارزشی مثه تو دارم حرف می زنم رو چرا نمی پرسی؟ آره ... خیلی وقته از خودم و شغلم و انسان هایی مثه تو دیگ خسته شدم. تعارف که نداریم! خسته شدم بابا! ماشالا تمومی هم ندارین آخه. هر چقدر هم جونتون رو می گیرم، هر چقدر هم اضافه کاری می کنم، از اون طرف یه جدیدش رو وارد می کنین! ... خسته نشدین شما از این چرخه ی تکراری تون؟ تا کی قراره این روند ادامه پیدا کنه؟

آره خسته شدم؛ خیلی وقته که خسته شدم هم از این شغل لعنتی، هم از این دنیای معمولی شــماها. دنیای خسته کننده تون. آره دنیای امثال خودت! یه بار شده مثه من از بالا به دنیای خودت نگاه کنی؟

خیلی وقته دیگه حوصله ی دنبال کردن خبرهای خسته کنندتون رو هم ندارم.
آره از دنیاتون بدجور خسته شدم. از شغل لعنتی خودم هم همین طور. این شد که یه فکری به سرم زد. چرا که نه؟ یه دنیای دیگ ... وقتی یک انسان رو کشتم، نمی فرستمش به اون دنیــا. می فرستمش یه جای دیگ. یه جای جدید. یه دنیای نو. و البته به هرحال هم برای تفریح خودم و هم این که کار دیگه ای بلد نیستم، اونور هم بعد یه مدت مجبورم جونتون رو بگیرم. اما به هر حال از این خسته کنندگی این دنیای شما راحت میشیم. نه؟ یه دنیای جدید با شرایط جدید، قانون های جدید و شما ها هم میشین انسان های جدید!

همین الان گفته باشم! حوصله ی همتون رو ندارم. اکثر شما خسته کننده این. اگ دنبال زندگی فراتری از دنیایی که توش زندگی می کنید هستید، سراغ من بیایید. امیدوارم لیاقت زندگی در دنیای جدیدمون، در دنیای میرانار، دنیای مردگان آزاد رو داشته باشین. در این صورت مرگی سریع و لذت بخش نثارتان خواهم کرد ... و کالبدی جدید در دنیایی جدید!

به هرحال تو که می میری! ... دیر و زود و سوخت و سوز! ... اما حال فرصتیی برایت هست که خودت انتخاب کنی نحوه ی مرگت را. قول می دهم که میرانار مثل این دنیایی که الان در آن زندگی می کنی، سرشار از کسالت و خستگی برایت نباشد!

داوطلبانه درخواست مرگ کن و برایش آماده شو!
این راه ورود به میرانار است ... سرزمین مردگان آزاد!

آخرین ویرایش: سه شنبه 14 آبان 1392 02:02 ق.ظ

 
پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:59 ب.ظ
What a material of un-ambiguity and preserveness of valuable familiarity
regarding unpredicted emotions.
شنبه 19 فروردین 1396 02:22 ق.ظ
I have read so many articles concerning the blogger lovers except this article
is actually a nice article, keep it up.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر